چن ساله یه مادر خسته ستوی چشمای مات و دلمردم یه زن ساده که نمیدونه چی سرخنده هاش آوردم مادر قانعی که چن ساله زندگی میکنه توی سختیروی پنجش بلند میشه اما باز کوتاهه واسه خوشبختیبیست و چندین بهار عمر من وتوی تنهایی جشن میگیره مثل شمعای کیک میسوزه مثل شمعای کیک میمیره آزو های سادش و هر روز با لباسای رنگی میشوره بند رخت حیاط خلوتشون از مسیر بادها دوره هی اتو میزنه لباسا و آرزو های آب رفتشو باهم سوزن کندشم نمیدوزه درزهایی که واشده تو غم چند ساله که خوب میدونه وارث چشم دختری خسته اس بیست و چندین بهاره تو فکرم مادری ام که دستهاش بسته سپ.ن همه میپرسند : حالت چه طور است؟؟؟ از سر بی حوصله گی...
ما را در سایت از سر بی حوصله گی دنبال میکنید
برچسب: چند,ساله, نویسنده: بازدید: 32 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 11:44