خرید بک لینک
چن ساله یه مادر خسته س توی چشمای مات و دلمردم یه زن ساده که نمیدونه چی سرخنده هاش آوردم مادر قانعی که چن ساله زندگی میکنه توی سختی روی پنجش بلند میشه اما باز کوتاهه واسه خوشبختی بیست و چندین بهار عمر من و توی تنهایی جشن میگیره مثل شمعای کیک میسوزه مثل شمعای کیک میمیره آزو های سادش و هر روز با لباسای رنگی میشوره بند رخت حیاط خلوتشون از مسیر بادها دوره هی اتو میزنه لباسا و آرزو های آب رفتشو باهم سوزن کندشم نمیدوزه درزهایی که واشده تو غم چند ساله که خوب میدونه وارث چشم دختری خسته اس بیست و چندین بهاره تو فکرم مادری ام که دستهاش بسته س پ.ن همه میپرسند : حالت چه طور است؟؟؟

برچسب: چند,ساله, نویسنده: باربد فدایی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 11:44

صفحه بندی